روش هاي اداره ي امپراطوري ِ رو به زوال
ارسالي صميمي ارسالي صميمي

سه شنبه 11 نوامبر 2008

 

چيزي نمانده است دريابيم که آيا امپراطوري ها با يک صداي مهيب مي ميرند يا با ناله هاي ضعيف، و يا با صداي هيس کشيده ي خالي شدن باد خود. هرچند که اين روزها و در بحبوحه ي سقوط مالي ِ حاضر، مشکل مي توان به چيزي بيش از معضلات روز انديشيد، اما اين بحران، يک سلسله مشکلات غير اقتصادي را بارز ساخته است که بر آينده ي جهان مستقيماً تاثيرات اساسي خواهد نهاد. طبيعي است اگر چشم انداز اقتصاد و بازار هاي جهاني، عدم دسترسي به اعتبارات مالي، و اضطرابات و بلاتکليفي هاي همراه آن، به ندرت جايي براي بررسي جدي آينده ي آمريکا و درجه ي قدرت و نفوذ آن در سطح جهان، باقي گذاشته باشد.

نوشته: عزيز حق

برگردان: لقمان تدين نژاد

چيزي نمانده است دريابيم که آيا امپراطوري ها با يک صداي مهيب مي ميرند يا با ناله هاي ضعيف، و يا با صداي هيس کشيده ي خالي شدن باد خود. هرچند که اين روزها و در بحبوحه ي سقوط مالي ِ حاضر، مشکل مي توان به چيزي بيش از معضلات روز انديشيد، اما اين بحران، يک سلسله مشکلات غير اقتصادي را بارز ساخته است که بر آينده ي جهان مستقيماً تاثيرات اساسي خواهد نهاد. طبيعي است اگر چشم انداز اقتصاد و بازار هاي جهاني، عدم دسترسي به اعتبارات مالي، و اضطرابات و بلاتکليفي هاي همراه آن، به ندرت جايي براي بررسي جدي آينده ي آمريکا و درجه ي قدرت و نفوذ آن در سطح جهان، باقي گذاشته باشد.

بد نيست در اينجا نخست به سقوط سيستم مالي حاضر (بدون آنکه تنها به آن بسنده کرده باشيم) بپردازيم و ارزيابي هاي اوليه ي خود را از تاثيرات اقتصاد ورشکسته ي آمريکا بر تحول موقعيت آن کشور در جهان ارائه دهيم.

در هم ريخته گشتن بازار هاي مالي ِ آمريکا، از همان ابتداي پيدايي خود، به نوبه ي خود توسعه ي بي رويه ي امپرياليسم (از نوع وال استريتي آن) را نشان مي داد. هرچند که بحران حاضر ريشه در مديريت غلط سيستم وامي ِ کشور دارد اما همانطور که John Grey جان گرِي در گاردين نوشته است، اين جريان از نوع ديگري از گسترش امپرياليستي بي حساب پرده برداشته است؛ اين مشکل در آمريکا و پا را از گليم خود دراز تر کردن در جهان خلاصه مي شود و در نهايت اين دره ي ميان قدرت سياسي نظامي ِ واقعي، و جاه طلبي هاي جهاني ِ واشنگتن است که جايگاه آن کشور را در جهان تعيين خواهد کرد.

در اينجا روشن نمودن پي آمد هاي جهاني بحران کنوني آمريکا اهميت به سزايي مي يابد، چرا که بسته به موضع فرد، يا در اين باره غلو مي شود و يا اهميت واقعي آن انکار مي گردد. در رسانه هاي آمريکايي کمتر کسي يافت مي شود که حاضر باشد با مسئله ي آينده ي آمريکا و احتمال تحول فاجعه بار جايگاه آن در جهان، رو در رو گردد. شماري ديگر برعکس و هنوز پيش از آنکه غبار ها فرو نشسته باشد، وقوع يک زلزله را پيش بيني مي کنند. اما همانطور که آندرو باسِويچ هشدار مي دهد، هنوز آينده رقم نخورده و هيچ چيز معلوم نيست.

در اينجا لازم است که به درک رابطه ي بحران مالي کنوني و مجانب آن با تضعيف قدرت نظامي و سياسي آمريکا (اهرم نيرو هاي نرم و سخت آن کشور) و تحول زيربناهاي ژئوپوليتک جهان به پردازيم.

نزول قدرت آمريکا

گذشته از عواقب سقوط اقتصادي در داخل آمريکا، دير يا زود تاثيرات بارز آن بر آزادي عمل آمريکا در صحنه ي جهاني روشن خواهد شد. هرچه باشد چيني ها و سرمايه داران آسياي دور چنانچه تصميم بگيرند ميتوانند جلوي سرعت دولت آمريکا را بگيرند و يا آنرا تضعيف کنند.

هرچند که اين واقعيت هنوز در اذهان عمومي آمريکا کاملاً جا نيافتاده است اما ترديدي نيست که بحران اقتصادي آمريکا به يک بحران امنيتي تحول خواهد يافت. رئيس جمهور آينده مجبور است با توجه به کاهش ظرفيت هاي عملي آمريکا، با مشکل حفظ نقش و رهبري سابق آن کشور در سطح جهاني، دست و پنجه نرم کند. به زبان ديگر آمريکا در صورتي که بخواهد حتي شبحي از حضور استراتژيک گذشته ي خود را در جهان حفظ کند بازهم مجبور است با دستمايه هايي به مراتب محدودتر از گذشته به هدف خود برسد. در حال حاضر هنوز معلوم نيست که تاثير اين تحول بر ثبات جهاني، جنگ هاي بزرگ و کوچک، مسئله ي گرم شدن آب و هوا، و حقوق بشر، چه خواهد بود.

اگر بوش با نزديک بيني خود تنها بر خاورميانه متمرکز نمي شد و آنرا کانون همه ي زشتي ها تلقي نمي کرد نيروي آن کشور در ساير نقاط جهان، چنين از هم نمي گسست و دست سياستگزاران آينده ي آمريکا تا به اين حد بسته نمي شد. حمله ي چندي پيش روسيه به گرجستان، بهترين تصوير از لنگي زدن پاي آمريکا را—حتي پيش از اينکه سقوط اقتصادي آن کشور آشکار شود—ارائه داد. از رعشه ها و اخطار هاي معاون رياست جمهوري که بگذريم، آمريکا نه قادر بود و نه توان آنرا خواهد داشت که در آينده نسبت به حرکت روسيه واکنش عملي نشان دهد. در حقيقت وضعيت نامناسب کاخ سفيد به متحدان اروپايي آن شباهت دارد که آنها نيز قادر نبودند بيش از گله گذاري از مسکو، عکس العملي واقعي نشان دهند.

موضع آمريکا در خاورميانه نيز تعريفي ندارد. به رغم موفقيتي که «موج تازه»ي نيرو هاي آمريکايي در صحنه ي سياسي براي آن کشور بهمراه آورده است، تفرقه هاي قومي و عدم ثبات عراق به قوت خود باقي است و آن کشور موفق به کنترل نفوذ روز افزون ايران در عراق نبوده است.

منطقه ي کوهستاني پشتون در افغانستان در مقابل اهداف منطقه يي آمريکا ايستاده است و دولت پشتيبان آمريکا در پاکستان، سقوط کرده است. از سوي ديگر (قابل توجه آنهايي که شش سال پيش متوجه نشده بودند که حميد کارزاي از همان اول ورود به کابل کالبد ناتواني بيش نبوده است)، آگهي هاي درگذشت حميد کارزاي در حال تهيه است.

کاهش نفوذ نظامي و اقتصادي آمريکا بر يک نکته ي ديگر يعني رنگ باختن «قدرت نرم» آن انگشت مي گذارد. بوش در جلسه ي ماه سپتامبر سازمان ملل با توفاني از انتقاد هاي جهاني نسبت به مديريت غلط اقتصاد بين الملل روبرو شد. ورشکستگي آمريکا در زمينه يي که عامل افتخار آن محسوب مي شد توان آن کشور را در زمينه هايي نظير ايجاد جبهه ي متحد عليه قصابي هاي جاري در دارفور، مبارزه با دزدان دريايي در خليج عدن، و يا خنثي کردن طرح هاي روسيه براي منطقه ي معروف به « خارجه ي نزديک به روسيه»، از او سلب کرده است.

آنچه در آينده به «کاخ سفيد ديک چيني» معروف خواهد شد شهرت آمريکا را به عنوان مشعلدار آزادي و اخلاقيات، در حد اوراق قرضه ي بي ارزش نزول داده است. هردو کانديداي رياست جمهوري آمريکا اذعان مي کردند که کشتي ِ پيشقراولي آمريکا در زمينه ي حقوق بشر مدتهاست که در مانداب هاي شکنجه، تبادل متهمين به تروريسم با کشورهاي دوست، و ساير قانون ها و اموري که از همان ابتدا به تصويب بالاترين مقام ها رسيده بود، به گِل نشسته است.

اضافه بر اين، سيستم قضايي محافظه کار و کوته فکري ها و تنگ نظري هاي آن، تدريجاً شهرت آن کشور را به عنوان سرزمين نمونه ي قانونمندي کاهش داده است. بايد منتظر شد و ديد اگر قانون هاي تنگ نظرانه ي اين چنيني، جذابيت آن کشور را به عنوان مرکز معاملات مالي نيز به مخاطره انداخته است.

کنترل امپراطوري ِ در حال نزول

وضعيت آمريکا امروز از جهاتي به موقعيت امپرياليسم بريتانياي کبير در سالهاي پس از جنگ جهاني دوم شباهت دارد: ارز آمريکا نيز ديگر نقش ستون نگهدارنده ي ثبات اقتصادي را بازي نمي کند، ارتش و نيروي دريايي آن قادر به پيشبرد سياست هاي مورد نظر آن کشور نيست، و جنگ هايي که در فرم پيروزمندانه اما در عمل فاجعه بار بوده اند، به اعتبار آن ضربه زده است.

هرچند که اقتصاد و زير بناي ميان تهي ِ بريتانياي پس از جنگ دوم قابل مقايسه با اقتصاد آمريکا—آنهم پس از دو دوره شکوفايي اقتصادي— نيست اما شايد اين مقايسه در آنجا که به تحولات ژئوپوليتيک و تکتونيک هاي اقتصادي مربوط مي شود بيجا نباشد.

امروز نيز درست بمانند بريتانياي آن دوره، هنوز مشخص نيست که سياستمداران آمريکايي با توجه به اينکه تاکنون چنين شرايط و بلاتکليفي هايي را نديده اند، تا چه حد درجه ي نزول بنيادي موقعيت آمريکا در جهان را درک کرده اند.

در زمينه ي سياست خارجي، مسئله ي گسترش بيرويه ي قدرت امپراطوري بريتانيا، نُه سال پس از پايان جنگ يعني در سال 1956 در خود کشور احساس شد. و آن زماني بود که آنتوني ايدن نخست وزير بريتانيا، قدرت امپراطوري را در مقابله با جمال عبدالناصر و ماجراي ملي شدن کانال سوئز، از اساس نادرست ارزيابي کرد. در آن زمان ايدن از سوي اسراييل و فرانسه زير فشار بود، و خود نيز بر اين باور بود که، از آنجا که ناصر در منطقه يي که قدرت بريتانيا از دور ترين زمان قدرت مسلط بوده است لقمه ي درشتي برداشته است، امروز بهترين فرصت براي تنبيه او دست داده است.

محاسبات ايدن تنها از يک چيز غافل بود و آنهم قدرت نو ظهور ايالات متحده بود. آيزنهاور که از بيخبر نگه داشته شدن خود از امور خاورميانه سخت عصباني شده بود به تهديد ايدن پرداخت. او از جمله تهديد کرد که «پلاک پوند استرلينگ را از برق خواهد کشيد» و حمايت خود از اقتصاد رو به بهبود انگلستان را متوقف خواهد ساخت. ضعف مالي انگلستان نقش مستقيمي در سقوط نظامي او در اين بحران بازي کرد. افتضاح شکست کانال سوئز نه تنها نخست وزيري ايدن را قرباني گرفت، بلکه بر جاه طلبي هاي امپرياليسم بريتانيا نيز مهر اختتام نهاد.

و ايالات متحده امروز چگونه با سردرگمي هاي همراه شده با اقبال رو به نزول خود برخورد خواهد کرد؟ با توجه به ضعف دلار، تصور يک تاريخ «خيالي» و يک قرينه ي امروزي براي بريتانياي ديروز، نبايد براي رئيس جمهور آينده ي آمريکا چندان مشکل باشد. جنگ سوئز دقيقاً به اين دليل به شکست بريتانيا انجاميد که آنتوني ايدن محاسبه ي غلطي از ناهمخواني ميان قدرت مالي بريتانيا و جاه طلبي هاي ملي آن داشت. آيا اين امکان هست که رئيس جمهور آمريکا نيز همين اشتباه را تکرار کند؟

حمله به ايران از انتخاب هاي وسوسه انگيزي است که بي ترديد به شکست خواهد انجاميد. در اين جريان نيروهاي آمريکايي در عراق، افغانستان، و ساير نقاط متحمل چنان عواقبي خواهند شد که در حال حاضر به تصور بسياري از دولتمردان امريکايي نمي آيد. اين حرکت به نوبه ي خود به تغييرات غير قابل پيش بيني و آرايش جديد قوا در خاورميانه منجر خواهد شد و شايد که درست به مانند جنگ سوئز نقطه ي پاياني بر سَروَري امپرياليسم آمريکا در جهان بگذارد.

ايران تنها يکي از سوئز هاي بالقوه ي آمريکا محسوب مي شود و گرنه از پاکستان گرفته تا تنگه ي تايوان نمونه هاي فراوان ديگري موجود است. آمريکا مي تواند به آساني در ورطه ي محاسبات غلط اينچنيني بلغزد خصوصاً اگر فشارهاي راستگرا ها و ناسيوناليست هاي داخل جاده کمربندي واشنگتن تعيين کننده و نيروي محرکه ي سياست هاي خارجي آن کشور باشد. علاوه بر آن نيروهاي جهاني ديگري که در اين پروسه به ضعف هاي آمريکا آگاهي پيدا خواهند کرد، با ضربه زدنهاي خود زخم هاي آن کشور را عميق تر خواهند کرد.

در جهاني که فضاي اقتصادي سريعاً تحول مي يابد، رئيس جمهور آينده وظيفه ي سنگيني در حفظ تعادل به عهده دارد: او بايد از يکسو انعطاف پذير و از سوي ديگر ضعف هاي خود را پذيرفته باشد. او به اين ترتيب قادر خواهد بود که ميان شرايط موجود و قدرتي که در طول هشت سال گذشته از دست رفته، تعادل ايجاد نموده و به عقب نشيني هاي پراگماتيک دست زند. در غير اينصورت حتي تا روزي که ورشکستگي آخرين موسسه ي اقتصادي نيز اعلام شود، آينده ي قدرت و نفوذ آمريکا در جهان به قوت سابق زير سئوال خواهد ماند.

 

عزيز حق مدير کتابخانه و پروژه ي امنيت ملي در «مرکز برنان در خدمت دادخواهي در دانشگاه نيويورک» است. (Brennan Center for Justice at New York University)

 

برگرفته از لوموند ديپلماتيک


November 23rd, 2008


  برداشت و بازنویسی درونمایه این تارنما در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید.
 
مسایل بین المللی